تبليغاتX
آوا

آوا

اهدا به کودکان افغان به پاس ...

روزی روزگاری یک دانه ی رُزِ کوچک بود که در زیر زمین در خانه تاریک خودش زندگی می کرد. یک روز رزِ کوچک داخل اتاق خودش تنها نشسته بود و همه جا آرام بود، ناگهان صدای تک تکِ دروازه اتاقش را شنید.

پرسید: "کی هست؟"

صدایی ملایم، آرام و نازک گفت: "باران هستم. می خواهم داخل بیایم".

رز کوچک جواب داد: "نی، تو نمی توانی داخل بیایی".

چند دقیقه بعد دوباره صدای تک تک روی کلکین اتاقِ دانه رز به گوشش رسید.

پرسید: "کی هست؟"

همان صدای ملایم دوباره جواب داد: "باران هستم. می خواهم داخل بیایم!"

رُز کوچک گفت: "نی، تو داخل آمده نمی توانی!"

باز برای مدتی طولانی همه جا آرام شد. بالاخره، صدایی کشالدار و آرام مثل اینکه کسی پشت کلکین در حال حرکت باشد، به گوش می رسید.

زز کوچک پرسید: "آنجا کی هست؟"

صدای ظریف، ملایم و شاد جواب داد: "من اشعه آفتاب هستم. می خواهم داخل بیایم!"

رُز کوچک گفت: "ن...نی... تو داخل آمده نمی توانی."

زر دوباره آرام و بی حرکت سر جای خود نشست.

چند دقیقه بعد، همان طور که بی حرکت نشسته بود، صدای تک تک دروازه و صدای پای اشعه آفتاب را در بیرون اتاقش شنید.

پرسید: "کی هست؟"

دو صدا با هم گفتند: "ما باران و آفتاب هستیم. می خواهیم داخل بیاییم. ما خیلی دوست داریم داخل بیاییم."

رز کوچک جواب داد: "وای خدای من. اگر هر دوی شما با هم می خواهید، من فکر نمی کنم بتوانم با شما مخالفت کنم. .. مجبورم اجازه بدهم داخل بیایید."

بعد رز دروازه را به اندازه یک درز نازک باز کرد و آنها داخل آمدند. باران یکی از دستان کوچک رز را گرفت و اشعه آفتاب دست دیگرش را، و با او شروع کردند به دویدن، و دویدند و دویدند تا به سطح زمین نزدیک شدند. باران و آفتاب به رز گفتند: "سرت را از خاک بیرون بکش!"

و رز سر خود را به طرف سطح خاک فشار داد. سرش از زمین برآمد و دید که وسط یک باغ مقبول قرار دارد. وقت بهار بود و تمام گلهای دیگر هم سر خود را از خاک بیرون کشیده بودند. و او مقبول ترین رُز کوچکِ گلابی رنگِ تمام باغ بود.  

 

 

از مجموعه داستان: ساعتی با اطفال
نسخه انگلیسی این داستان

+ نوشته شده در  Sun 23 Mar 2008ساعت 14:58  توسط علی وپری  | 

آدمک برفی مستحکم و بلند قامت در باغ ایستاده بود. دو کاشی سه ضلعی روی سرش نقش چشمایش را بازی می کردند. دهانش را با یک توته چوب از دسته ی بیل ساخته و دندانهای مقبولی برای او نقاشی کرده بودند. او بین هیاهو و سروصدایی که اطفال از شدت خوشی سر می دادند، به وجود آمده بود.

او گفت: "به اندازه ای سرما لذت بخش است، که تمام بدنم محکم شده است. هوا از بس خوشاند است، به انسان نشاط می بخشد. آن چیز تابنده چطور به من خیره شده است!"

[منظورش آفتاب بود، که کم کم غروب می کرد]

"او نباید باعث آب شدن من گردد. من باید استوار بمانم."

آفتاب غروب کرد و ماهِ شفاف و زیبا در آسمان سیاه پیدا شد.

آدمک برفی آهی کشید و گفت: "اگر فقط می توانستم از جایم حرکت کنم، خیلی لذت می بردم. اگر می شد حرکت کنم، همرا با اطفال یخ مالک می زدم. ولی هنوز یخ مالک زدن را یاد ندارم، و نمی دانم چطور می شود دوید."

سگ حویلی وق وق کنان گفت: "آفتاب به تو یاد خواهد داد که چطور بدوی. یک صبح می آید و ترا مجبور می سازد که بدوی و به جویچه کنار دیوار بریزی. به زودی هوا تغییر می کند. این تغییر هوا را با استخوان هایم احساس می کنم."

به راستی هم هوا کمی تغییر کرد. نزدیکهای صبح دمه ی غلیظی تمام باغ را در بر گرفت. بعد هم باد سوزانی شروع به وزیدن کرد. آفتاب طلوع کرده و همه جا مقبول شده بود. شاخه ها پر از گلهای یخ بودند و مثل الماس برق می زدند. در قسمت هایی که آفتاب به زمین می تابید، مثل این بود که توته های بزرگ الماس روی فرش برفی زمین اتاده باشند.

سگ از لانه اش بیرون خزید و گفت: "وق وق ... چه صبح خوبی!"

آدمک برفی گفت: "سردی لذت آور است. خوب... تو همیشه در این سرما می باشی؟ همیشه هم به زنجیر بسته هستی؟"

سگ جواب داد: "وق وق... راستش، نی! من قبلاً روی یک چوکی در خانه صاحبم می خوابیدم. از آنجایی که تو ایستاده هستی، می توانی چوکی را ببینی. من یک دُشک مخصوص خودم داشتم. یک بخاری هم نزدک من بود، که در فصل زمستان بهترین شئ دنیا است. من می رفتم زیر بخاری و دراز می کشیدم. حالا هم گاهی بخاری را در خوابم می بینم. وق، وق."

آدمک برفی پرسید: "بخاری هم شکل من است؟"

سگ گفت: "نی، چیز خیلی متفاوتی است. بخاری مثل زاغ سیاه است، گردن سیاهی دارد و استوانه اش از برنز است. از چوب تغذیه می کند و گاهی از دهانش آتش بیرون می پرد. از آنجایی که تو ایستاده استی، می توانی بخاری را از کلکین ببینی."

بعد از نگاه کردن به طرف کلکین، آدمک برفی یک چیز براق پاک را دید که قسمت پایین استوانه ی برنزی اش از شدت گرمای آتش سرخ شده بود. دفعتاً احساس عجیبی به آدمک برفی دست داد و دندانهایش به هم خوردند.

آدمک پرسید: "چرا آن دخترک را ترک کردی؟" آدمک برفی مطمئن بود که بخاری آنهای دختر است.

سگ حویلی جواب داد: "مجبور شدم بر آیم. طفل پَسکورکی خانواده را بعد از اینکه به استخوانم لگد زد، دندان کندم. همین ماجرا باعث شد که مرا در این بیرون به زنجیر بکشند."

ولی آدمک برفی حرفهای سگ را گوش نمی کرد و مصروف تماشای جسم پشت کلکین شده بود. او محو تماشای بخاری، که روی چهار پایه آهنی خود ایستاده بود، شد.

گفت: "می خواهم پیش بخاری بروم و کنارش بشینم. دلم می خواهد شیشه را بشکنم و پیش او بروم!"

سگ حویلی گفت: "ولی تو نمی توانی پیش او بروی. اگر به او نزدیک شوی، آب می شوی."

آدمک جواب داد: "من همین حالا تقریباً آب شدم!"

او تمام روز را به تماشای بخاری از راه کلکین گذراند. شب که نزدیک می شد، بخاری از هر وقت دیگر زیباتر می شد، مخصوصاً وقتی که چوب زیادی را می خورد. سرخی نور بخاری از کلکین می گذشت و مستقیم به چشم آدمک برفی می رسید.

او گفت: "وای، وقتی زبان درازی می کند، چقدر مقبول می شود!"

هر چند، مدت زیادی طول نکشید که روی شیشه کلکین را یخ گرفت. دانه های برف بسیار زیبا بودند و آدمک برف را دوست داشت، ولی او خوشحال نبود. او دیگر نمی توانست بخاری را ببیند.

صبح روز بعد هوا خیلی تغییر کرده بود. آدمک برفی شروع به آب شدن کرد، و هر چه گرمتر می شد، او کوچک می شد. بالاخره آدمک رفته رفته آب شد و چیزی از او باقی نماند. در جایی که او ایستاده بود، یک چوب به درازی آدمک باقی مانده بود. اطفال از این چوب به عنوان ستونی استفاده کرده بودند که بعد از چسباندن برف در اطرافش، آدمک ساخته شده بود.

سگ حویلی در حالی که به آبهای باقی مانده از آدمک برفی نگاه می کرد، با خود گفت: "من حیران استم چرا او از بخاری اینقدر خوشش آمده بود!". وقتی دقیق تر نگاه کرد، دید که چیزی شبیه دسته جارو به چوب وصل است. سگ متوجه شد که قلب آدمک برفی را آتش کاو بخاری تشکیل داده بود!

سگ گفت: "وق وق ... حالا فهمیدم!"

و بعد از آن روز، دیگرهیچ کس به یاد آدمک برفی نیفتاد.

 

- English version
- پروژه بلدوین

+ نوشته شده در  Tue 4 Mar 2008ساعت 8:53  توسط علی وپری  | 

یکی بود یکی نبود، یک دهقان بود که یک مزرعۀ جواری کلان داشت. او با دقت زمین را شدیار کرد و علفهای هرزه را قطع کرد، چون تصمیم داشت تا از پول فروش دانه های جواری برای خانواده اش چیزهای خوبی بخرد. ولی بعد از زحمتهای زیادی که کشیده بود، دید سَرکهای جواری پژمرده و خم شدند، زیرا برای مدت طولانی از باران خبری نبود، و زارع کم کم می ترسید که زمین زراعتی اش هیچ حاصل ندهند. مرد زارع خیلی غمگین شده بود. هر صبح پا به مزرعه می گذاشت، نگاهی به ساقه های جواری می کرد و آرزو می کرد باران ببارد.

یک روز وقتی زارع به آسمان نگاه می کرد، دو قطره باران او را دیدند. قطره اولی گفت: "مرد زارع را ببین. خیلی دلم به حالش می سوزد. اینقدر روی مزرعه جواری اش تلاش کرد، از آخر هم همه اش خشک شده راییست. کاش می توانستم کمک کنم"

قطره دوم گفت، "ها، ولی تو تنها یک قطره استی. تو چی کرده می توانی؟ تو حتی یک تپه را هم نمناک کرده نمی توانی."

قطره اولی جواب داد، "خوب، من هم می دانم که کار زیادی انجام داده نمی توانم، ولی شاید بتوانم زارع را کمی خوشحال بسازم، و من هر کاری که از دستم بر آید انجام می دهم. اگر هیچ کار کرده نتوانم، حداقل به مزرعه می روم تا نیت خوبم را نشان دهم. من رفتم!"

وقتی که قطره ی اولی به طرف پایین براه افتاد، قطره باران دومی گفت، "خوب، اگر تو راستی اصرار داری که بروی، من هم با تو می آیم. آمدم!" اولی درست روی بینی زارع نشست و دومی به جان یک جواری خشک و تشنه برخورد کرد.

زارع گفت "وای، این چی بود؟ یک قطره باران بود!؟ از کجا آمد؟ به فکرم به زودی باران می آید!"

در این جریان، قطره های زیادی جمع شده بودند تا آن صحنه را تماشا کنند. آنها دیدند که چطور دو قطره به خاطر خوشحال ساختن زارع و رفع تشنگی سرک جواری به طرف زمین رفتند. یکی از آنها گفت: "اگر آنها به خاطر انجام چنین کار خوبی رفتند، من هم می روم". و به راه افتاد. یک قطره دیگر گفت "و من هم!" و به این ترتیب تمام قطره ها تصمیم  گرفتند که پایین حرکت کنند. کم کم شاوری از باران به روی مزرعه به راه افتاد و جواریها سیرآب شدند. کمی بعد جواریها رشد کردند و رسیدند، و تمامش به خاطر این بود که یک قطره باران تلاش کرد هر چه می تواند انجام دهد.  

 

- English Version
- پروژه بلدوین

+ نوشته شده در  Tue 19 Feb 2008ساعت 12:58  توسط علی وپری  | 

روزی روزگاری، زمانی که هنوز هیچ موتر یا تیلفون نبود، پدرکلان خیلی کم سِن بود؛ بچه ای کوچک به نام جان.

 او در یک خانه دهقانی بسیار کوچک با دیوارها و بام سرخ زندگی می کرد؛ این خانه در مرکز مزارع وسیع جای موقعیت داشت، و اطرافش را درختهای ناجو گرفته بود. تنها راهی که به این خانه کوچک می رسید، در اثر رفت و آمد گاوها مابین علف زارها به وجود آمده بود.

در فصل تابستان، پدربزرگ خیلی خوش می گذراند، چون او می دانست بزرگترین شاه توت کجا می رویید، می فهمید که درختهای توت کجا بودند، از قسمتهایی که جریان آب سریع بود خبر داشت و می دانست کجا باید قایقش را به آب بزند. او حتی می توانست از بلندترین درختها بالا برود.

هرچند در فصل زمستان همه چیز تغییر می کرد. در این فصل، پدرکلان کلاه کوچکی که از دم سنجاب ساخته شده بود را به سرش می کشید و شال پشمی و لباس دستدوزش را می پوشید و بوتهای چرمی اش را بپا می کرد. زمستانها همیشه فوق العاده سرد بود و پدرکلان، یا همان جان کوچک، مجبور بود از خانه تا مکتب خود چهار کیلومتر را در حالی که ظرف غذا از بازویش آویزان بود، پیاده برود. وقتی که از مکتب رخصت بود، باید در کارهای خانه کمک می کرد، مثلاً باید هیزم می شکست، به گاوها غذا می داد، و در مزرعه برای کِشت جویچه درست می کرد. جانِ کوچک شبها خیلی خسته می شد، و کشال کشال خود را به بالای پله ها می رساند تا در اتاق زیر شیرونی بخوابد. اتاق خواب جان از سیبهای خشک شده که با تار آویزان بودند پر بود. چرخۀ پنبه دوزی در کنج اتاق با انگشت کلانش به جان اشاره میکرد. پدرکلان کمپل چهل تکه اش را بالای بینی کوچکش می کشید و به سرعت خوابش می برد.

یک روز صبح بعد از اینکه پدرکلان از خواب بیدار شد، کالایش را پوشید و خود را به چایبر آشپزخانه رساند، دید که اتفاق وحشتناکی رخ داده است. دید که در جریان شب آتش اجاق خاموش شده و حالا هیچ کس نمی توانست آتش را دوباره روشن کند، چون که تا آن زمان هنوز گوگرد نبود و فتیله چراغشان خاموش شده بود. آب داخل چایبر کاملاً یخ زده بود. اگر آتش را روشن نمی کردند، هیچ کس نمی توانست چای صبح بخورد.

مادرکلانِ او گفت: "جان، الکین را گرفته، به خانه آقای «ستون» برو و کمی آتش بیاور. جان کوچک، متاسفم، ولی چاره ای نیست. کلاهت را روی گوشهایت کش کن که یخ نزنی و بدو."

پدرکلان الکین بزرگ را برداشت و به سرعت میان مزارع شروع کرد به دویدن. سرما به اندازه ای سوزان بود که حتی خرگوش های بیشه هم از سوراخ های خود نبرآمده بودند. انگشتهای پاهای پدرکلان از شدت سرما درد می کرد و او مجبور بود دستهایش را کُف کند تا انگشتهایش یخ نزنند، و تازه دو کیلومتر تا خانه آقای ستون فاصله بود. جان به هر حالی که بود خود را به مقصد رساند و الکین را با استفاده از اجاق آقای ستون روشن کرد، و از ترس اینکه دوباره خاموش نشود، الکین را با احتیاط به خانه رساند. مادرکلانِ جان هم با دَر دادن اجاق، آب داخل چایبر را گرم کرد و همگی صبحانه خوردند.

وقتی که آشپزخانه گرم شد و چای صبح خورده شد، مادرکلان به طرف طاق کنار لوله بخاری رفت  و از چاینک چینی آبی رنگ یک سکه مسی به بزرگی کف دست بیرون آورد. رو به پدرکلان کرد و گفت: "این جایزه تو است، جان. تو امروز صبح خیلی راه رفتی. می توانی با این پیسه برای خود چاکلیت نعنایی بخری."

چشمهای پدرکلان از خوشی شروع به رقصیدن کرد. در مزارع نزدیک آنها سکه های مسی کمیاب بودند. جان چاکلیتهای نعنایی سرخ خوشرنگ و مقبول را در دکان خوراکه فروشی دیده بود و تمام زمستان آرزویش این بود که یک دانه از آنها را بتواند بخورد.

آن روز او زودتر از خانه برآمد. بین خانه و دکان خوراکه فروشی راه زیادی بود، ولی جان، در حالی که سکه مسی را در دستهای دستکش پوشش محکم گرفته بود، تمام راه را با شادی و یخمالک خوران طی کرد. تمام راه به این فکر می کرد که چاکلیت نعنایی چه طعمی خواهد داشت.

برف زیادی آمده بود و پدرکلان به زحمت روی برفها راه می رفت و یا از کتاره ها می گذشت؛ حتی در یک قسمت برف به اندازه ای جمع شده بود که تا کمر جان می رسید، ولی او تشویش نداشت. وقتی مقابل دکان رسید، دستش را باز کرد تا سکه را ببیند، ولی سکه کجا بود؟ از سکه مسی خبری نبود. نزدیک کوت کلان برف، سکه از دست جان افتاده بود.

جانِ بیچاره! جان روی چوکی سرد مکتب نشسته بود، و در حالی که الفبا را تمرین می کرد، اشکهایش را پاک می کرد. وقتی به خانه رسید، مادرکلانش به او گفت که او متاسف است ولی دیگر سکه ای داخل چاینک نبود که به او بدهد. او نمی دانست باز کی سکه پیدا می کند تا به جان بدهد. بنابراین پدرکلان راشبل را گرفت و تمام کوت برف را زیر و رو کرد، ولی نتوانست سکه خود را پیدا کند.

خوب، زمستان خیلی طولانی بود، ولی بالاخره پرنده های سیاه سُرخبال به چراگاه آمدند و آواز خواندند، و گنجشکها کنار برکه چیرچیر زدند، و بهار آمد. پدرکلان کلاه دم سنجابی اش را کنار گذاشت و شروع کرد به ساختن اشپلاق از چوب درخت، و سکه را فراموش کرده بود.

یک روز صبح یک سبد تخم را به دکان خوراکه فروشی برد تا با شکر و چای تبدیل کند، و از همان راهی که آن روز برای خرید چاکلیت رفته بود، گذشت. آن روز هم خوشحال بود و تمام راه بالا و پایین می پرید.

او گفت "این همان جایی است که کوت بزرگ برف بود، درست کنار همین کتاره، و حالا همگی اش آب شده است. اوووو... سکه ام اینجا است. یافتمش!"

بلی، سکه ی جان پیدا شد. سکه را از داخل گِل بیرون کشید. دیگر براق و روشن نبود، ولی به هر حال هنوز هم یک سکه ی خوب بود. این سکه تمام زمستان منتظر پدرکلان بوده تا بیاید و او را به دکان ببرد و چاکلیت نعنایی بخرد.

و این داستان واقعی ای بود که چطور پدرکلان بالاخره چاکلیت نعنایی را خرید. و همین داستان باعث شده که پدرکلانها همیشه به نواسه هایشان سکه بخششی می دهند، چون یادشان می آید که چطور در طفولیت تنها یک سکه داشتند.

 

- In English
- پروژه بلدوین

+ نوشته شده در  Tue 12 Feb 2008ساعت 9:40  توسط علی وپری  | 

 

آسمانِ بزرگ بر فراز زمینِ سرد و سخت تاریک شده بود. ستاره های کوچک چشمان زرد و چشمک زن خود را پنهان کرده بودند و ماهِ گرد تابیدن را از یاد برده بود. ابرهای کلان سیاه با هم مسابقه می دادند، و از شرق به غرب به جلو و عقب می دویدند. در کنج سرک روی درختِ بلوط یک برگ کوچک هنوز آویزان بود. این برگ خیلی نازک بود، با رنگ قهوه ای تیره، و تمام بدنش چین خورده بود، ولی خود را به شاخه کلان درخت پیر محکم گرفته بود: جایی که تمام زندگی اش را گذرانده بود.

در حالی می لرزید و خود را به شاخه نزدیک می ساخت، گفت: "وای، نزدیک است دوباره باران ببارد. مطمئن هستم یک قطره باران را روی پشتم احساس کردم."

ولی این یک قطره باران نبود، بلکه یک چیز دیگر؛ نرم و سرد، و بین چینهای قهوه ای رنگ خود را جای داده بود. برگ کمی جابجا شد و باز به خود لرزید.

صدایی شیرین که از برگ می آمد، پرسید: "چی شده؟"

برگ جواب داد: "خیلی احساس سرما می کنم!"

صدا سوال کرد: "راستی؟ چه چیزی باعث احساس سردی تو می شود؟"

برگ گفت: "فکر می کنم ... تو باعث می شوی!" این را به نرمی گفت، چون نمی خواست کسی را ناراحت کند.

-          "نی، مطمئن هستم کار من نیست، چون خودم احساس سرما نمی کنم. و اگر من باعث سردی تو می بودم، خودم هم باید سرما را حس می کردم. مگر نه؟"

برگ در حالی که به فکر فرو رفته بود گفت: "فکر می کنم حق با تو است. به هر حال، دیگر مثل تابستان احساس گرمی نمی کنم. و در این روزها تنها نیز شده ام، البته تا وقتی که تو نیامده بودی".

دانۀ برف پرسید: "تابستان چیست؟ تا حالا در موردش نشنیده ام."

برگ تلاش می کرد با باز کردن دستهای خود درخت را در آغوش بگیرد. آهی کشید و گفت: "بسیار وقت خوبی بود. در تابستان همه ما سبز هستیم؛ نرم و گرم.

دانه برف زیر لب گفت: "فکر نمی کنم که در جایی که من زندگی می کنم، در آن بالا، تابستان داشته باشیم، چون هیچ یادم نمی آید سبز بوده باشم".

برگ ادامه داد: "وقت خوشایندی است. پرنده ها روی شاخها چه چه می زنند و به شیرینی آواز می خوانند. زمانی یک پرنده سفید سینه سرخ درست همین جایی که من و تو نشسته ایم، لانه ساخت. یک لانه بزرگ که از نَیچه و خس به هم بافته شده بود. بعد از اینکه لانه را ساخته شد، پرنده مادر برای چند روز تمام وقت در لانه نشست، تا اینکه بعداً چهار پرندۀ کوچکِ نازک را دیدم که دهان های واکشیده بی نهایت بزرگی داشتند. طوری که معلوم می شد، آنها می خواستند تمامِ وقت غذا بخورند و مادر و پدرشان هر روز از صبح تا شام برای چوچه های گرسنه کرم می آوردند. ولی زیاد طول نکشید که چوچه ها یاد گرفتند چطور پرواز کنند و یکی یکی لانه را ترک کرده و وارد دنیای بزرگ شدند. "

"در تابستان من هیچ وقت تنها نبودم، چون درخت پُر بود از برگهای دیگر، ولی کلشان دانه دانه افتادند و حالا من تنها مانده ام. هر باری که باد می وزد، فکر می کنم من را هم از جای خواهد کَند. "

دانه با کنجکاوی پرسید: "تو را کجا خواهد برد؟"

-          آه.... من روی زمین خواهم افتاد، و روز به روز پژمرده تر می شوم. بعد به زیر زمین خواهم رفت، جایی که علفهای جدید آماده اند تا با آمدن بهار جوانه بزنند. گلهای بنفشه منتظر گرمای خورشید هستند تا باعث بازشدن غنچه هایش گردد.

دانه باز پرسید: "آیا آن پایین در تاریکی جای خوبی است؟"

برگ پاسخ داد: "بلی که هست. جای گرم و خوشایندی است. و تازه تنها هم نخواهم بود، چون کرمها و گیاهان و ریشه هایشان کلی مصروف هستند و برای بهار آمادگی می گیرند."

درست در همان لحظه، با وزش یک باد، درختِ بلوط تکانی خورد و برگ به همراه دانه برف پایین افتاد. دانه برف به سرعت آب شد ولی برگ با خوشحالی منتظر رسیدن به دنیای پر از ازدحام زیز زمین بود.

 

 

- English Version
- پروژه بَلدوین

+ نوشته شده در  Mon 4 Feb 2008ساعت 9:32  توسط علی وپری  | 

مادرکلان گفت: "بفرما بادنجان روی، جانی!" هنوز جمله اش تمام نشده بود که جانی آخرین توته بادنجان رومی را از روی بشقاب مادرکلانش گرفت. ادامه داد: "مثل اینکه روی زیاد دوست داری؟!"

جانی گفت: "بلی که دوست دارم. من از رومی خام، رومی آبپز، رومی بخور داده شده... خلاصه به هر نوعی که باشد، خوشم می آید" جانی که دید مادرکلان با لبخند به بشقاب خالی اش نگاه می کند، پرسید: "شما هم که طفل بودید، از بادنجان رومی خوشتان می آمد؟"

- نی، ولی دلیلش این بود که تا وقتی دختر کلانی نبودم، هنوز طعم رومی را نچشیده بودم. من تا سیزده سالگی ام بادنجان رومی ندیده بودم.

به خوبی یادم هست:

یک فروشنده دوره گرد که ماهی یک بار از پیش روی مزرعه ما می گذشت و به مادرم تار و دگمه می آورد، دانه های بذری بادنجان رومی را به مادرم داد. او همیشه دانه های بذری و توته های گیاه های مختلف را بین خانواده های زارع انتقال می داد و معمولاً زنها با دیدن او خوشحال می شدند. او از خبرهای مختلفِ بالا و پایین سرک مطلع بود.

او یک صبح بهار به خانه ما آمد. بعد از اینکه مادر تمام چیزهای را که نیاز داشت از او خرید، او اسپ اش را سیر کرد، کنار اجاق آشپزخانه نشسته و منتظر غذای شام اش بود، چیزی را درون جیب خود جستجو کرد. بالاخره یک پاکت خیلی کوچک ار از جیبش کشید و به مادر داد. گفت: "برای شما دانه های بذری سیب محبت را آورده ام. اینها را از شهر گرفتم. نیمش را به خواهرم دادم و نیم دیگر را برای تو می دهم."

مادر همین طور که به دانه های زرد نگاه می کرد، از او تشکر کرد و گفت "خیلی خوشحالم که اینها را به من دادی. سیب محبت چه نوع میوه ای است؟"

فروشنده گفت: "خوب. کسی که این دانه ها را به من داد آنها در یک حیاط سرپوشیده که آفتاب به آن می تابید، کاشته بود. گلهایی که می برآیند، خورد هستند، و میوه اش به رنگ سرخ روشن است. این میوه ها در بین برگهای سبز رنگِ تیره خیلی زیبا و مقبول دیده می شوند. هر چند که نمی توانید میوه اش را بخورید، چون سمی هستند. این یک میوه نو است. مردی که اینها را به من داد، گفت که خودش آنها را از یک کاپتان کشتی که از امریکا می آمد گرفته بود؛ این میوه در آن کشور خیلی زیاد می روید."

مادر دانه های سیب محبت را گرفته و در یک حیاط سرپوشیده گرم کاشت، و آنها رشد کردند. کم کم شکوفه های زرد پیدا شدند و باز میوه قشنگ سرخ رنگ نمایان گردیدند.

اطفال همیشه می رفتند و این گیاه دیدنی را تماشا می کردند. آنها به این فکر می کردند که راستی اگر کمی از طعم سیب محبت را امتحان کنند، برایشان چی اتفاقی می افتد!!

یک روز که ما در این مورد صحبت می کردیم، مادر صدای ما را شنید. او به ما گفت که اگر ما نتوانیم به تماشای سیب محبت اکتفا کنیم و فکر چشیدن اش را از سر بیرون نکنیم، او مجبور می شود میوه را از جا در آورده و دور بیندازد. او تکرار می کرد "فروشنده دوره گرد گفته که این میوه سمی است".

ما می دانستیم که مادر هیچ دلش نمی خواهد که این کار را انجام دهد، چون کس دیگری دانه های بذری این میوه را نداشت. پس ما هم فقط از دور به سیب محبت نگاه می کردیم. بوته کم کم رشد نمود و رنگ تازه کرد. رنگ سرخ هر روز در قسمتی بوته نمایان می شد. ظاهراً پرنده ها هیچ ترسی از خوردن سیب محبت نداشتند و هر قدر که می خواستند میل می کردند.

یک روز کاکایم از نیویورک به دیدن ما آمد. وقتی به طرف باغ رفت، متعجب شد و گفت، "وای، مری، چه بوته های بادنجان رومی مقبولی دارید. اینها را از کجا کردی؟"

مادرم جواب داد، "ما به آنها سیب محبت می گوییم" و به او توضیح داد که مرد فروشنده دانه ها را به ما داده بود. ولی وقتی کاکایم دید که از خوردن میوه محبت هراس داریم، خندۀ بلندی سر داد و بعد به ما نشان داد چطور تعدادی از میوه ها را برای سَلاد استفاده کنیم. این اولین باری بود که مزه بادنجان رومی را فهمیدم، جانی".

مادرکلان ادامه داد: "بیا از همان سَلادی که کاکایم آن وقت برای ما درست کرد، ما هم طیار کنیم؛ مخلوطی از بادنجان رومی، قیماق و شکر"

 

 

- This story in English
- پروژه بَلدوین

 

+ نوشته شده در  Thu 17 Jan 2008ساعت 9:38  توسط علی وپری  | 

روزی روزگاری یک برگِ درخت شروع کرد به آه كشيدن و گریستن؛ کاری که همه برگها اغلب در اثر تکانهای باد انجام می دهند. شاخه کوچک روی درخت ازش پرسید: "چی شده، برگک؟"

برگ جواب داد: "همین حالا باد به من گفت که یک روز مرا از درخت جدا می کند، و روی زمین می اندازد تا من بمیرم!"

شاخه کوچک غم برگک را به شاخه بزرگ گفت، شاخه بزرگ هم قصه را به گوش درخت رساند. وقتی درخت از غصه برگک خبر شد، غژغژی کرد و رو به برگ کوچک گفت: "لازم نیست بترسی. تا وقتی خودت نخواهی، هیچ کس نمی تواند ترا از ما دور کند".

با شنیدن این حرف، برگ ناله را بس کرد و از خوشحالی حرکاتش موزون شده بود و حتی سرود خواند. هر باری که درخت خود را تکان می داد، تمام شاخه ها، شاخه کوچک و نهایتاً برگک ما هم تکان می خورد و با شادمانی شروع به رقصیدن می کرد، انگار که هیچ روزی قرار نیست از درخت جدا شود. با همین شادی و نشاط، روز به روز بزرگتر شد و تابستان را پشت سر گذاشت.

وقتی که روزهای روشن خزان نزدیک شدند، برگک ما که حالا بزرگ شده بود، دید که برگهای اطرافش رنگهای زیبایی به خود گرفته بودند. بعضی هایش زرد، بعضی دیگر سرخ، و بعضی هم کمی سرخ و کمی زرد رنگ بودند. برگ از درخت پرسید که این تغییر رنگ به چی خاطر است و درخت جواب داد "تمام برگها به زودی پرواز می کنند و از شدت خوشی و نشاط این رنگهای زیبا را به خود می گیرند."

برگ ما هم کم کم به فکر پرواز شد و از ذوق رنگ او هم زیبا شد. ولی او متوجه شد که رنگ شاخه ها تغییر نکرده است. از آنها پرسید: "شاخه ها، چرا شما مثل ما رنگهای مقبول نمی پوشید؟"

شاخه ها جواب دادند: "ما هنوز نمی توانیم لباس کار خود را از تبدیل کنیم، چون هنوز زندگی ما ادامه دارد؛ ولی لباسهای شما برای تعطیلات است. شما وظایف خود را انجام داده اید."

در همین لحظه باد خوردی وزید و قبل از این که برگ فرصت فکر کردن داشته باشد، او را  به پرواز در آورد. باد برگ را بالا و بالا برد و مثل جرقه ای از آتش او را به اینطرف و آنطرف چرخاند. برگ به آرامی بین صدها برگ دیگر روی لبه بام افتاد. بعد به خوابی عمیق فرو رفت و هرگز بیدار نشد تا خوابش را قصه کند.

 

- داستان از کرلین اس. بیلی
- نسخه انگلیسی این داستان

+ نوشته شده در  Tue 8 Jan 2008ساعت 9:0  توسط علی وپری  | 

شعر از نوجوان نیویارکی - کوَلنین

 

هر طفلی در زندگی اش هدایای زیادی می گیرد،

و خانواده ای دارد که خدا به او داده است.

این تحفه آخر را من هم دارم.

 

هدایا خوب اند، ولی...

پوچ اند در مقابل فامیل.

همه را دوست دارم؛

تک تکشان را.

 

از روز تولد

تبسمی بر چهره ام،

با وجود آنها شکل گرفت.

 

و من بزرگتر شدم؛

خاطراتم عمیقتر.

ولی ناگهان، همه رفتنی شدند.

 

تنها بودم؛ اشکهایم با من بود.

ولی،

چرا باید می رفتند؟ چرا؟

 

سرد است؛

نه بازویی مرا گرم کند.

نه مخلوقی،

که ز طوفان نجاتم دهد.

 

صاعقه به جانم آمد،

رعد به شکارم.

من؛ اشکهایم روان بر گونه،

غرق در سوال.

 

چرا رهایم کردند؟

کجا رفتند؟

کسی نیست که بداند غمم را؟

حال اینجایم و خواهم ماند.

و در خاطرم،

آنها خواهند ماند.

 

منتظر خواهم ماند،

در سرما، در طوفان، در گرما.

تا یکی بیاید.... و ببیند که دلتنگم،

که سخت تنهایم.

فامیلی نیست؟

انتظار با من خواهد بود، تا ابد، تا مرگ؛

برایشان در جنت چراغ خواهم برد.

شاید آنوقت بدانند - حتماً می دانند،

خانواده ام می دانند

که سخت دلتنگم.

 

به درد بخورها:
- اصل شعر به انگلیسی
- گرفته شده از سایت کیدپاب

+ نوشته شده در  Sat 8 Dec 2007ساعت 12:22  توسط علی وپری  | 

روزگاری پروانه ای زندگی می کرد که هیچ دوستی نداشت و خیلی تنها بود. یک روز که خیلی دلش گرفته بود، همینطور پرواز کنان لب بحر رفت و روی یک سنگ که کمی از آب برآمده بود نشست.

هنگامی که غرق در افکار و تنهایی خود بود، صدایی شنید: "صبح به خیر. کی هستی تو؟" 

جواب داد: "اسم من پروانه است. ولی تو کی هستی؟ سنگ سخنگو؟؟ من که نمی توانم باور کنم!"

دوباره صدا آمد: "نه، من سنگ نیستم. من یک صدف هستم، صدف دریایی. من هم مثل تو یک موجود جاندار و زنده هستم."

پروانه ازش پرسید: "تو با من دوست می شی؟ من هیچ دوستی ندارم، و خیلی ناراحت و غمگین هستم؛ هیچ کس دوستم ندارد. خیلی تنهایم، خیلی!"

صدف گفت: "من هم مثل تو تنها و غمگین هستم و مثل تو من را هم تا حالا هیچ کس دوست نداشته. ولی حالا که تو اینجا هستی، هیچ کدام ما تنها نیستیم. بیا با هم باشیم و تو مثل شاهدختِ بالدار من باش. در مورد تمام چیزهایی که تا حال در دنیا دیدی برایم بگو؛ تمام آن چیزهایی که برای یک موجود بحری قابل دیدن نیستند."

پروانه کنار صدف ماند و دوستی و صمیمیت هر دوی آنها روز به روز بیشتر شد، بیشتر از حدی که کسی قادر به درکش باشد. پروانه تمام رنگهای دنیا را جمع کرد و با آن یک حلقه گل درست کرد و به عزیزترین دوستش داد. و در مقابل صدف هم تمام اسرار و رازهای اعماق بحر را به پروانه قصه کرد.

اما خوشی آنها زیاد دوام نکرد، چون پروانه ها نسبت به صدفها زندگی کوتاه تری دارند. وقتی پروانه از دنیا رفت، صدف او را روی شنهای ساحل دفن کرد. دل صدف خیلی گرفت. آنقدر گریه کرد که صدف هم از غم پروانه دقمرگ شد و در قطرهای اشک خودش گم شد.

صبح روز بعد روی یک تپه کوچک که از شنهای ساحل بالا آمده بود، همان جایی که پروانه دفن شده بود، اولین مروارید دنیا پیدا شد. مرواریدی که از اشکهای صدف درست شده بود، به رنگ بالهای پروانه بود و به زیبایی عشق هر دویشان.

 

اثری از: لونلی شل

 [پایان]

یادداشت: دوستان عزیز. متن اصلی این داستان با ترجمه آن کمی متفاوت است. در متن اصلی نویسنده از کلماتی چون خود کشی و یا مرک استفاده نموده که برداشت آنها برای اطفال مشکل بوده و در مواردی باعث افسردگی روحی آنها می شوند. لذا ما با تغییراتی اندک تلاش کردیم داستان را مطابق با درک و امیال کودکان بسازیم.

 

The Legend of the Pearl

by

Lonely Shell.

 

Once upon a time, there was a butterfly who was so sad and lonely that he did not want to live anymore. As he stood, very depressed, on the sea-shore, thinking about the uselessness of his life, he heard a soft, clear voice beside him.

"Good morning. Who are you?" The voice asked.

"I'm a butterfly, but who are you? A speaking stone? I don't believe it!"

 The voice replied. "I'm not a stone. I'm a shell, an oyster! I'm a living being just like you are."

"Would you like to be my friend?" The butterfly asked. "I have no friends, and I'm very unhappy because nobody loves me. I want to die in the sea."

"I don't want you to die," said the shell. "I am just as lonely and sad as you, and I too have never known what it is like to be loved, but, now that you are here neither of us is alone. Stay with me, be my winged prince and tell me all about the things that you have seen in the world; things that the eyes of a daughter-of-the sea will never see."

The butterfly stayed at the shell's side and they grew to love each other, more than anyone could ever imagine. The butterfly had collected all the colours in the world in his wings and he gave them, as a bouquet, to his sweetheart, while the shell gave, as her gift from the sea, all the mysterious whispers of the deep.

Their joy was short-lived, as butterflies have a shorter lifespan than shells, and when the butterfly died, the shell buried him in the sand. Then she cried and cried so much that she died of her sadness, and was dissolved by her tears.

Next morning, on a small mound of sand, marked with a coral cross, appeared the very first pearl, made from the tears of the shell, the colours from the butterfly's wings and their love.

 

+ نوشته شده در  Fri 23 Nov 2007ساعت 10:17  توسط علی وپری  | 

یاد داشت: این جانوار که عکسش را در سمت راست می بینید، همان پینه دوز قصه ما است. دلیل آوردن این یادداشت هم تردید بعضی از دوستانم نسبت به معمول بودن این اسم، "پینه دوز" در افغانستان است. من از چند تن از دوستانم پرسیدم ولی با نامهای متفاوت مانند "ملاگک" و یا "خالگک فالبین" برخوردم که هیچ کدام نتوانست اکثریت آراء را از آن خود کند. فلهذا به راهنمایی و پیشنهاد شما در مورد کلمه مناسب برای کلمه انگلیسی "Ladybug" لبیک خواهم گفت.

آوا

 

****

 

بود نبود یک  پینهدوز خوشحال بود که در پارکي از گلی به گلی دیگر می پرید و از روز آفتابي و زیبا لذت میبرد. پینهدوز خیلی کنجکاو بود و دوست داشت همه چیز را بداند.

 

 پینه دوز از سرک عبور کرد تا به خانههایی که آن طرف پارک بودند، نگاه کند. هر خانه یک حویلی کوچک با گلهای زیادي داشت. گل دلخواه او رُز بود و او به حویلی که بیشترین گل رُز را داشت، پرواز كرد. او شروع به جويدن کرد. با خود گفت: "چه رُزهاي زیبا و خوشمزهای".

 

وقتی او از گل سرخي به گلي ديگر ميپريد و لذت میبرد، متوجه شد که دروازۀ حویلی باز شد و مردی از خانه بیرون شد. او وقتی وسایلش را جمع میکرد در را نیمه باز گذاشت و  پینهدوز كنجكاو داخل  خانه شد. درراه وارد شدن به خانه نزدیک بود با خانمی که بیرون ميرفت، تکر کند. زن از خانه بیرون شد و در را محکم بست.  پینهدوز در خانه زندانی شده بود.

 

در ابتدا برای  پینهدوز مهم نبود. میخواست به اطراف خانه نگاه کند. او به اطاق خواب رفت. اطاق  پاک و منظم بود. بعد به تشناب رفت ولي از آنجا زود خسته شد و ترجيح داد اتاقهاي ديگر را امتحان كند. کمی بعد به آشپزخانه رفت و در آنجا ریزههای غذا را كه روي ميز ريخته بودند، دندان زد.

 

حالا که  پینهدوز همه چیز را دیده بود، آماده بود خانه را ترک کند. اما وقتی همه درها و پنجرهها بسته بودند، چگونه ممکن بود او از خانه بیرون شود. بنابراین  پینهدوز تصمیم گرفت منتظر بماند تا دیگران به خانه برگردند و به محض باز شدن دروازه بیرون برود.

 

او منتظر ماند و منتظر ماند. تا اینکه خسته و گرسنه شد.تصميم گرفت به آشپزخانه برود و از باقيماندۀ مرباي روي بشقاب لذت ببرد. "هيمممم، چقدر خوشمزه است!". اما همان لحظه بود که مرد و زن به خانه آمدند و در را  پشت سر خود بستند.  پینهدوز فرصتش را از دست داده بود.  

 

او مجبور بود روز بعد دوباره تلاش کند. درست كنار دوازه خروجي زير سايه چراغ پنهان شد.

مرد و زن به خواب رفتند. پینهدوز زیر سایه چراغ خوابش برد. روز طولانیای را  پشت سر گذاشته و خیلی خسته بود. به خواب عمیق فرو رفته بود و خوابهای شیرین میدید. ناگهان صداي باز و بسته شدن در را شنید. با خود گفت "چه شد؟ چگونه ممکن است اینبار هم فرصت را از دست داده باشم؟"

مثل اينكه خیلی خسته بود و حتی صداي بیدار شدن، لباس پوشيدن و بيرون رفتن آنها را نشنید.

 

پینهدوز فکر کرد، "چرا آنها بايد اينقدر زود به دفتر بروند؟ شاید دیگر هیچ وقت نتوانم بیرون بروم." او به آشپزخانه رفت تا ریزههای باقیماندۀ نان را بخورد. او توتههاي كيك را یافت که خیلی خوشمزه بودند. او خوشبخت بود که قطرۀ کوچکي از آب نارنج یافت و با خوشحالی لیسید. زير لب گفت: "صبحانۀ خیلی خوبی بود. اما حالا باید راهی برای بیرون شدن از اینجا بیابم و به خانه بروم. حتماً تا حالا خانوادهام پریشانم شده اند."

 

به اطراف نگاه کرد. امیدوار بود که  پنجرۀ نیمه بازی یا سوراخی در دیوار بیابد، اما نیافت. تلاش کرد از زیر در بیرون برود اما خیلی تنگ بود. او باید باز هم صبر میکرد!

 

این بار او به آشپزخانه نرفت و خواب هم نکرد. فقط برای مدت طولانیای منتظر ماند. اما مرد و خانمش بعد از کار به خانه نیامدند. آنها تصمیم گرفتند نان شب را بیرون بخورند و تا دیر شب بیرون ماندند.  پینهدوز تا وقتی هوا تاریک شد منتظر ماند، ولي نتوانست بيشتر بيدار بماند و خوابش برد.

 

زن و شوهر نیمه شب خانه آمدند.  پینهدوز از صداي بسته شدن در بیدار شد و مرد زن را که داخل می آمدند دید، و منتظر ماند تا انها را خواب ببرد.

 

 پینه دوز تصمیم گرفت تا فردا صبر نکند و کاری انجام دهد. او نمی خواست دوباره بخوابد و باز در پشت دروازه های بسته از خواب بیدار شود. فکر کرد شاید بتواند در دستکول خانم  پنهان شود، اما زنجیرک دستکول بسته بود و نتوانست داخل برود.

 

بعد فکر کرد شاید شود در بکسک جیبی مرد  پنهان شود، اما بعد ترسید وقتی مرد بکسکش را در جیبش بگذارد و رویش بنشیند امکان دارد پینه دوز را له کند. او باید در چیزی یا جایی پنهان می شد که دیده نشود و مرد و زن او را با خود ببرند.

 

او کلاه مرد را دید. با خود گفت "کلاه بهترین جای برای پنهان شدن است. میتوانم آنجا پنهان شوم.  شاید او کلاه خود را أنقدر محکم  پرتاب نکند که من له شوم". بعد او در بلندترین نقطه کلاه رفت و  تا فردا منتظر ماند.

 

صبح مرد و زن آماده شدند و به طرف دفترشان حرکت کردند. اما مرد کلاه خود را در خانه فراموش کرد! مرد و زن از خانه بیرون رفتند اما کلاه همانجا ماند.  پینه دوز هم در داخل کلاه ماند.  پینه دوز  بیچاره!

 

مرد متوجه شد که کلاه خود را فراموش کرده است. به خان برگشت و آنرا برداشت.  پینه دوز هنوز داخل کلاه بود. مرد کلاه را گرفت و آهسته به سرش گذاشت.  پینه دوز با خوشحالی نفس آرامی کشید. اما بعد متوجه چیز دیگری شد؛ چگونه ممکن بود بدون اینکه مرد کلاه را از سرش بردارد او از زیر کلاه بیرون برود. پینه دوز آماده نبود دیگر منتظر بماند. او دو روز منتظر مانده بود تا پیش خانواده اش برگردد. نمی توانست بیشتر از این منتظر بماند. بنابراین  پینه دوز بر سر بی موی مرد جست و خیز زد و پوست سرش را غلغلک داد. مرد خارش سرش را حس کرد و کلاه را برداشت تا سرش را بخاراند. پینه دوز که منتظر این لحظه بود به سوی رهایی  پرواز کرد. با صدای بلند گفت "بلاخره آزاد شدم.. " و بعد پیش خانه  و خانودۀ  پریشانش برگشت.

+ نوشته شده در  Sat 17 Nov 2007ساعت 14:43  توسط علی وپری  |